تاریخ خبر: پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393- 15 رجب 1435ـ 15 مه 2014ـ شماره 25873 خلوت انس سخن‌های شهنامه پرحکمت است سیدمحمد زمان دریاباری

به فردوسی طوسی پاک دین

 فروزنده شد مهر و آیین دین

حـماسـه‌سرای بـزرگ جهـان

خردمند و فرزانه، تاج مهان

به یزدان‌شناسان همی دربر است

ز شاهنشهان جهان برتر است

جهان شاد و خرم به اعجاز او

به گیتی بگسترده آواز او

به شهنامه ما روز و شب دربریم

همی مهر و شادی به سر پروریم

 کتابی پر از حکمت خسروی

شراب سخن، نامه پهلوی

 پر از مهر و شادی و روشنگر است

 چراغ هدایت، در این گوهر است

تو شهنامه را با دل و جان بخوان

 چنین، رسم و آیین ایران بدان

همه سر بسر داستان‌های نغز

 فسانه کهن نامه‌هایی به رمز

خردمندی و جاه و نام و هنر

 بیابی در این نامه شاهور

بیاموز و بشنو ز آن نکته‌ای

 ز هر نکته اسرار بنهفته‌ای

 بخوان و بدان و گزین راه پاک

بماند همی نام نیکت به خاک

ز مشی و ز مشیانه شادی و شور

کیومرث فرزانه را فرّ و نور

سرآمد شدن بر زمین و سپهر

چو طهمورث و ایرج پاک‌مهر

 گرفتن همی چرخ گردون به خم

به پندار هوشنگ به رفتار جم

ز سیمرغ دانا، زبان آوری

فرو بستن دست دیو و پری

 دگر داستان‌ها تو دانی نخست

 ز اسرار پنهان تو مانی شگفت

 چو کاوه ستاره شدن بر سپهر

به کردار بیژن، پر از شور و مهر

 به زندان ضحاک، در خون شدن

به خاک اندرون زار و مجنون شدن

 به گرز گرانمایه بیرون شدن

به دادودهش چون فریدون شدن

دو مار سیه را زدن بر زمین

به نیروی ایمان و فرمان دین

 به کردار آرش، کمانی که هست

کشیدن به نیروی بازو و دست

به پاس وطن، دادن جان و مال

به یزدان رسیدن ز راه کمال

چو نیرم بزرگ دلیران شدن

هم آورد شیران و پیران شدن

به فرمان سام آن یل نامدار

به صاحبدلی خرم و استوار

به شهنامه‌خوانی دگر داستان

 سخن‌های روشنگر از باستان

سخن از سپاهی ز سلم و ز تور

 سخن از تباهی، ز بیداد و زور

سپاهی ز حکمت به غایت به دور

 پر از ظلم و نیرنگ و بی‌بهره نور

 زمین پر ز خون و پر از آه و درد

به جان دادن ایرج اندر نبرد

دگر بشنوی حکمت و عدل و داد

ز آنکس که رسم بزرگی نهاد

 ز فرّ و هنر از منوش فرید

 که دولت به مهر و خرد آفرید

 منوچهر فرزانه دادگر

 چو موسی فروزنده و دادور

پیاده سپهبد شدن سوی خاک

 به کردار نوذر همه سینه چاک

 سخن از بزرگی و رادی و هوش

شکیبایی و مهر و جوش و خروش

رهایی ز چنگال دیو پلید

به یزدان‌شناسی، چو زال سپید

سخن از شتاب و هراس و ستم

سخن از می و ساغر و بیش و کم

چو کاووس کی پرشتاب و عجول

پر از حرص و جاه و به زندان خجول

 به هام‌آوران نزد شاهان شدن

به مازندران سوی دیوان شدن

چو رستم گذر کردن از بیشه‌ها

 پر از بیم و آز و پراندیشه‌ها

ز ارژنگ و اولاد و دیو سپید

 ز شیر و بیابان و جادوی شید

همه نام نیکان و نام‌آوران

و یا نام گریسوزان و بدان.

.. ...همه آنچه خوانی به شهنامه‌ها

سخن‌ها و گفتار و آن نامه‌ها

سخن از من و تو، ز ما گفتن است

 پریشانی و رنج جان و تن است

و یا گفتن از شادی و فرهی است

 کلاه بزرگی و تاج مهی است

به هر روز و شب چهره‌ای دیگریم

به ساز درون نغمه‌ها می‌زنیم

همه چون همیم از همه همتریم

چه دانی که از دیگران برتریم

منم آن فریدون، تویی کیقباد

و یا این منم آن که دادی به باد

تویی چون منوچهر با عقل و هوش

 منم همچو بهمن به دور از سروش

 منم آن که دارد همی جام جم

و یا این تویی وارث جام جم

تویی رستم و این منم گیو و زال

منم چون فرانک تویی همچو زال

تو گردآفریدی و من پیر طوس

تویی همچو گستهم به چشم عروس

منم همچو سهراب و کسرای شیر

تویی همچو مهراب و داراب پیر

من افراسیابم، تویی سلم و تور

من از خاک پاکم ز دنیا به دور

 بدان ای برادر ز یک گوهریم

به جان و خرد صاحب لشگریم

به یک چهره برتر ز هر سروریم

 به نزدیک یزدان روشنگریم

به دور جهان تا رسیدن به رب

بگردیم و چرخیم چون روز و شب

بدانجا رسیدیم، یکتا شویم

 وز آنجا ز هم دم به دم وا شویم

 ز وحدت به کثرت بسی بی‌شمار

 چنین آید این چرخ گردون به کار

به یزدان شناسی بزرگیم و شاد

 به وحدت پر از نام نیکیم و داد

ز کثرت همیدون به جنگیم و درد

پر از خاک و خون جملگی در نبرد

ز وحدت به نزدیک یزدان رویم

گریزان ز شیطان و زندان شویم

ز وحدت به صلح جهانی رسیم

 به سرّ درون و نهانی رسیم

چنین رسم و آیین به شهنامه خوان

دو قطب جهان را به این نامه دان

یکی آن شیطان، پر از شک و وهم

 پر از تیرگی‌ها، پر از ظنّ و غم

یکی قطب ایمان به یزدان پاک

 زدودن دل از تیرگی‌ها ز خاک

 ز خاک فریب و ستم‌پیشگی

 به نور و به فرهنگ و وارستگی

سخنهای شهنامه پرحکمت است

پر از حکمت وحدت و کثرت است

چو حامد شوی در ره کردگار

زمان را به نیکی سپاری به کار

به هستی به صلح و به نیکی شوی

چو نور خرد از سیاهی روی

به حکمت چو باری به دریا بری

به دین و خرد جان خود پروری

 ز دریای عرفان به بار خرد

تو را سوی یزدان همی ره برد codex23x