در نامه نامور شهریار، پایه‌های حاکمیت، مردم، سرزمین و دولت است که با بینشی فهیمانه به آنها پرداخته شده است. با نگاهی به نامه شاهوار در می‌یابیم که پس از آفرینش کیومرث که بر بنیاد نوشته‌های باستانی نخستین انسان قلمداد می‌شود، کم‌کم نهادهای اجتماعی شکل می‌گیرند، تا جایی که در زمان جمشید فرزند طهمورث دیوبند، به روشنی چهار طبقه اجتماعی در جامعه آن روز پدید می‌آید. نخستین آنان که برچکاد این هرم قرار گرفته است، کاتوزیان یا دینمردان‌اند، اینان در آغاز فرمانبردار بی‌چون و چرای حکمران به شمار می‌آیند و در برابر دستورهای شاهنشاه سرفکنده نگونند.

همه موبدان سرفکنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چون

این گروه در همان آغاز از گروه‌های مردمی جدا شدند و به دستور جمشید کوه را جایگاه خویش ساختند؛ زیرا که دستور او را دستور خدا می‌دانستند.

گروهی که کاتوزیان خوانیش
                      
به رسم پرستندگان خوانیش

                  
جدا کردشان از میان گروه
                                     
پرستنده را جایگه کرد کوه

پس از موبدان، نیروهای نظامی یا جنگجویانند که نیساریان نامیده شده‌اند. آنها چشم و چراغ پادشاه و نگهبان تاج و تخت اویند:

صفی بردگردست بنشاندند
                       
همی نام نیساریان خواندند

کجا شیرمردان جنگ آورند

                         
فروزنده لشگر و کشورند

کزیشان بود تخت شاهی بجای

                      
وزیشان بود نام مردی به جای

‌پس از نیساریان دهگانان می‌باشند که سالار خویشتند و از دست رنج خویش روزی خود را به دست می‌آورند. آنها وام‌گذار گروه و دسته‌ای نیستند و در میان گروههای اجتماعی آن دوران، آزادانه‌تر می‌زیند. اینها در شاهنامه، بسودی نامیده شده‌اند:

بسودی سه دیگر گروه را شناس‌

                         
کجا نیست از کس برایشان سپاس‌

بکارند و ورزند و خود بدروند

                                     
به گاه خورش سرزنش نشوند

واپسین گروه، صنعتگرانند که در جامعه طبقاتی آن روز فرودست‌ترینِ مردمان به شمار می‌آیند و هماره از ستمهای گروههای فرادست بیم نکند. همه این گروهها افزون بر پادشاه، به پیروی از دستورهای دیگران نیز محکومند.

چهارم که خوانند اهتوخوشی‌

                          
همان دست ورزان ابا سرکشی‌

کجا کارشان همگنان پیشه بود

                                   
روانشان همیشه پراندیشه بود

این گروههای چهارگانه، همگی سرسپرده پادشاهند که نیروی خود را وابسته به فره ایزدی می‌داند و خود را با نیروهای اهورایی در پیوند می‌بیند. در این ساختار، هرگونه ایستادگی در برابر فرمان پادشاه، سرپیچی از فرمان اهورامزداست که در فرمان او چون و چرا راه ندارد و هر آنچه اداره می‌کند، انجام می‌پذیرد.

دو گیتی پدید آرد از کاف و نون‌

                                     
چرا نه به فرمان او در نه چون‌

از این روست که پادشاه در شاهنامه، منشی فراانسانی پیدا می‌کند و هاله‌ای در جاوندگونه او را در بر می‌گیرد که هیچ کس را یارای نافرمانی از خواست او نیست و همه گروهها چاره‌ای جز سرسپردگی و فرمانبرداری ندارند. افزون بر اینکه ناچار به قرار گرفتن در چهارچوب زندگی یکنواخت طبقه خویش هستند.

ازین هر یکی را یکی پایگاه‌

                                     
سزاوار بگزید و بنمود راه‌

که تا هرکس اندازه خویش را

                                         
ببیند بداند کم و بیش را

از این روست که در برابر ناسپاسی جمشید و روی‌گردانی او از یزدان، موبدان سرفکنده نگونند؛ زیرا که اندازه خویش را می‌دانند و یارای چون و چرا در برابر سخن اهریمنی جمشید را ندارند و در این هنگام است که فرزند مُرداس ، زمینه را برای به دست آوردن تخت و کلاه و بزرگی جمشید و دیهیم و گنج و سپاه او فراهم می‌بیند و سرانجام بر تخت فرمانروایی تکیه می‌زند.

فردوسی، با ورود به داستان فرومایه ضحاک بیدادگر، بخشی دیگر از اندیشه سیاسی خود را درباره ساختار حاکمیت بیان می‌کند و آن نقش پذیرش مردم در حکمرانی حکمران است. از دیدگاه او، زر و زور و تزویر به تنهایی چاره‌ساز نیست و ضحاک و دو مار سیاه بر دو کتفش که نماد تیغ و طلا و تسبیح هستند، تنها با پذیرش مردم است که به کردار خویش ادامه می‌دهند و تا هنگامی که ستم‌پذیرند، برف ستم بر کوه ستم‌پذیرشان می‌نشیند و این داستان تا زمانی که کوه پابرجاست، برقرار است.

ستمگر چو برف و ستمکش چو کوه‌

   

                                                 بسی رفت برف و بجا ماندکوه   

از این رو، از دیدگاه فردوسی، هیچ حکومتی بدون پایگاه مردمی پدید نمی‌آید، حتی اگر حکومتی ستم‌پیشه چون حکومت ضحاک باشد. با نگاهی به شیوه در دست گرفتن تاج و تخت جمشید از سوی ماردوش که با یاری ایرانیان و پس از تیره شدن فره ایزدی جمشید، رخ داد؛ آنچه گفته شد روشن می‌گردد.

سواران ایران همه شاهجوی‌

نهادند یکسر به ضحاک روی‌

به شاهی بر او آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

کی اژدها فش بیامد چو باد

به ایران زمین تاج بر سر نهاد

از ایران وز تازیان لشگری‌

گزین کرد از همه کشوری‌

سوی تخت جمشید بنهاد روی‌

چو انگشتری کرد گیتی به روی‌

چو جمشید را بخت شد کند رو

به تنگ اندر آمد جهاندار نو

برفت و بدو داد تخت و کلاه‌

بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه‌

همچنین نقش آنها در پذیرش حکومت فریدون نمونه‌ای دیگر به شمار می‌آید و فریدون نیز که به ناپایداری تاج و تخت باور دارد، با اشاره به سپنجی بودن این جهان، درخواست مردم را می‌پذیرد و تاج شاهی بر سر می‌نهد و در دوران حکمرانی‌اش از راه ایزدی، برنمی‌گردد.

چنین داد پاسخ فریدون که تخت

                                           نماند به کس جاودانه نه بخت‌  

او با دادگری و دادگستری نام نیک از خود به یادگار می‌گذارد:

 فریدون فرخ فرشته نبود          

                                    ز مشک و ز عنبر سرشته نبود 


 به داد و دهش یافت او نیکویی

                                            تو هم داد می‌کن فریدون تویی 

نام نیک و دادگری چنان در میان مردم گسترده می‌شود که حتی پس از سالیان دراز و به هنگام‌مرگ نوذر به وسیله افراسیاب، فردی از تبار او به نام <زو> را به حکمرانی فرا می‌خوانند و به پادشاهی او را‡ی می‌دهند. همچنین نقش مردم در پذیرش حاکمیت چنان است که هنگام مرگ پادشاهی که او را با دل و جان دوست دارند، آرزوی مرگ خویش را می‌کنند، در حالی که با کشته شدن پادشاهانی که بر آنها ستم روا داشته‌اند، به شادی می‌پردازند.

با نگاهی به نامه شاهوار، اثر پذیرش مردمی و استمرار آن را می‌توان دریافت. مردم در مرگ ایرج چنان غمگین گریان می‌شوند که زنار خونین برکمر می‌بندند و جامه سیه می‌پوشند و دیده و دلشان پرخون می‌شود. ‌

همه دیده پرآب و دل پرزخون

نشسته به تیمار و گرم اندرون

همه جا مه   کرده کبود و سیاه

نشسته به اندوه در سوگ شاه

چه مایه چنین روز بگذاشتند

همه زندگی مرگ پنداشتند