آفرین بر روان فردوسی

آن همایون نهاد فرخنده

او نه استاد بود و ما شاگرد

 او خدا بود و ما بنده

25اردیبهشت بزرگداشت فرزانه طوس ،آفریننده نامه شاهوار ،فردوسی طوسی است. راد مردی که میبایست نه یک روز در سال بلکه هر روز و شایسته آنکه هر نفسی که فرو می بریم و بر می آوریم به یاد او باشیم .

اما دریغ و صد افسوس که نه تنها در هر ثانیه از ثانیه های زندگی بلکه روزها و سالهای عمرمان نیز از یاد آن بزرگ مرد جاویدان روان بی خبریم . این خرده بیش از هر کسی بر آموزگاران ،پدران و مادران ،نویسندگان ، هنرمندان و زمامداران امور وارد است .و صد البته بر خویشتن خویش که بجای آنکه هر روز اندباره آفریدگار نامه نامور شهریار بنویسم یک امروز را که بدو ویژگی یافته است بر گزیده ام . او که خود سالها به پی افکندن کاخ بلند زبان پارسی با  زمان و دارایی و تندرستی خود ه پرداخته است :

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

باهای آباد گردد خراب

ز باران  و ز گردش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند

 که از باد و ز باران نیابد گزند

 

او که همچون قهرمانان شاهنامه اش ، بیژن و منیژه ، زال و رو دابه، رستم و تهمینه ،عاشق بودهاست و چه نیک میدانیم که آنکه دلش به عشق زنده شد را میرایی نیست .فردوسی بزرگ مفهوم دلدادگی و شور عشق را چنان می سراید که آدمی آنرا با تمامی وجودش حس می کند:

 

ستاره شب تیره یار من است

من آنم که دریا کنار من است

کجا آن همه بند و پیوند ما

 کجا آن همه  عهد و سو گند ما

کجا آن همه روز کردن به شب

دل و دیده گریان و خندان دو لب

شود روز چون چشمه جوشان شوم

 جهان چون نگین بدخشان شوم

که من عاشقم همچو بحر دمان 

 کزو بر شده موج تا اسمان

که پیوند کس را نیاراستم

مگر کش به از خویشتن یافتم

 

کیست که چون او حس غم و اندوه پدر فرزند از دست داده ای را که نا خواسته و ندانسته در یک نبرد سهمگین تن به کشتنش می دهد توانسته زند (شرح)  دهد.بیگمان با خواندن این سرودهها بغض گلوی آدمی را می فشارد و دیدگان آرام آرام با نم اشک تر شده و چهره از چشمه زلال دیده آبیاری می شود .این داستان را بارها خوانده و گفته و شنیده ایم اما هرگز از دوباره گوییش خسته نشده ایم :

کنون گر تو در آب ماهی شوی                                و یا چون شب اندر سیاهی شوی

و یا چون ستاره شوی بر سپهر                                   ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من                                    چو بیند که خشت است بالین من

از این نامداران گردنکشان                                        کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشته است و افکنده خوار                             ترا باز خواستن همی خواستار

که رستم منم کم مماناد نام                                           که گم باد نامش ز گردنکشان

.............

کیست جز فردوسی طوسی که با نیروی زلال اندیشه اش لحظه های شاد و غمناک زندگی را به زبان شیوا بسراید. شاید از خود پرسیده ای که چرا ایرانیان در روزهای اندوه ،سیه پوشیده و خاک آلوده می شوند.این نیز آیینی است بجا مانده از نیاکان که فردوسی با بیان داستانهای آنان به ویژه هنگام یاد آوری مرگ شاه نوذر تلاش در پایداری آن میکند :

شنیدی که با شاه نوذر چه کرد                        دل دام و دد شد پر از داغ و درد

همه جامه کرده کبود و سیاه                             نشسته به اندوه در سوگ شاه

پیاده سپهبد پیاده سپاه                                     پر از خاک بر سر نهادند راه

 

فرزانه طوس به جشنها و رامشگری های آن دوران نیز پرداخته و ما را از روزگار گذشتگان و آیینهای شادیشان آگاه میکند و بما دستور می دهد شاد باشیم و خرم بیاساییم اما تن آسایی و کاهلی را نیز از خود دور بداریم که پیشه اهریمنان است .آفریننده نامه شاهوار در باره برترین جشن ایرانی که در روزگارش کم کم به فراموشی سپرده می شد می گوید :

به نوروز نو شاه گیتی فروز                  نشست از بر تخت پیروز روز

بزرگان به شادی بپرداختند                  می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار                    بمانده از آن خسروان یادگار

 

و در جای دیگر می فرماید :

بیا تا به شادی دهیم و خوریم                     به وقت خورش سرزنش نشنویم

 

افزون بر این فردوسی  بزرگ یکتا اندیشمندی است که صحنه های نبرد را با همه ریزه کاری هایش به تصویر کشیده است .دریغ و درد که هنرمندانمان تا کنون آنگونه که باید هیچ اثر هنری شایان توجهی را (فیلم سینمایی ،نمایش ،اپرا ،سریال تلویزیونی ) نساخته اند .در نبرد رستم و اشکبوس یکی از زیباترین تصویر پردازی ها را مبینیم .آنجا که رستم تهمتن پس از گفتگوی و رجز خوانی ،تیری از چله کمان رها می کند :

کشانی بدو گفت بی بارگی                      به کشتن دهی تن به یک بارگی

چنین داد رستم پاسخ به اوی                   که ای بیهده مرد پرخاشجوی

به شهر تو شیر و پلنگ و نهنگ                  سواره  بیایند  میدان  جنگ

چو سوفارش آمد به پهنای گوش                  ز چرم گوزنی بر آمد خروش

 چو پیکان بسایید سر انگشت اوی                   گذر کرد برمهره پشت اوی  

افزون بر این فرزانه طوس در دیگر جاهای شاهنامه به این تصویر پردازی پرداخته ،در داستان سیاوش که میخوانیم :

برون آمد از آتش آزاد مرد دلش پر زخنده لبش همچو ورد

چو بخشایش پاک یزدان بود              دم آتش و باد یکسان بود